آن آشنای وقت شناس، آن اتاق جادویی، آن عذاب آسمانی، آن مربی ورزش صبحگاهی،آن ذکر عالم برزخ، آن سرویس اکابر پیش از انتخابات، محل کتابت انواع خاطرات، آن منبع شایعات، آن شمع امید سارقان، آن سیمرغ شهروندان، شیخنا و مرکب اغلب اوقاتنا «اتوبوس» حفظه ا... وجوده. از غریب مصنوعات آدمی بود که فقدانش مایه تآخیر و نکوهش بود و وجودش مایه استغفار و رنجش...


ادامه...


در پست قبلی خواندید که چوپان قصه ما به دنبال گوسفندهایش ازدره به پایین پرت شد و زهوارش در رفت . حالا ادامه ماجرا را به سبک فیلم های هندی بخوانید:

راجا ـ یعنی همان چوپان قصه - آرام آرام به هوش می آید و با خودش می گوید: اگر همین جا بمانم، شام امشب گرگها فراهم است و احتمالاً تکه بزرگه ام- که همان گوشم باشد- هم به دست نخواهد آمد. این است که کشان کشان تپه را دور می زند و می فهمد که پشت تپه یک روستاست. به هر جان کندنی هست، خودش را به اولین خانه روستا می رساند و در می زند. همین که دختر خانم محترمی در را باز می کند، راجا ناغافل از حال می رود.


ادامه...


یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، چوپانی زندگی می کرد که از مال دنیا یک دل صاف داشت و یک گله گوسفند [راوی: خوانندگان محترم برای همذات پنداری بیشتر، لطفاً چشمهایتان را ببندید و خیال کنید که دارید «قصه ظهر جمعه» گوش می کنید. یکی از خوانندگان: اگر چشمهایمان را ببندیم، چطور قصه را بخوانیم؟! راوی: این دیگر به ما مربوط نیست] چوپان قصه ما هر روز گوسفندهایش را به صحرا می برد تا برای خودشان بچرند و دنبه شان گنده تر شود و به تنها چیزی که فکر نمی کرد، این بود که چطور مراقب گوسفندهایش باشد، تا این که ناگهان یک روز آن اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد [یکی از خوانندگان: چه اتفاقی؟! راوی: اگر اجازه بدهید، می خواهم همان را تعریف کنم. یکی از خوانندگان: بفرمایید:] بله! آن روز چوپان مثل همیشه بعد از آن که گوسفندهایش را حسابی چراند؛ آنها را به کنار چشمه آورد تا سیراب شوند. گوسفندها که سیراب شدند، چوپان همان کنار چشمه دراز کشید و شروع کرد به چرت زدن. چرت زدن همانا و خواب عمیق همانا.


ادامه...


توی یک روز از روزهای خدا توی اون زمانهای قدیم ( زمان های شرلوک هلمز اینا!) گراهام کوچولو و دوست شیطونش به نام واتسن حوصله شون سر رفته بوده و تصمیم می گیرن که برای تفریح دو تا لیوان بردارند و برن از دو طبقه متفاوت باهم صحبت کنند.


ادامه...


يا اَیـُّهَا المَعشوق , بَعدَ السَّلامٍ وَ الاَحوال پُرسیٍ أنـَا
اُمیدوارُم کِه مَزاجُکِ فی الصِحَت و السَلامَت بوده باشد
و اَگر أنتِ اَز أحوالِ أنـَا خواسته باشی لامَلالَ لَنا جُز
فَراقِــک , که آن هَم إنشـا الله تَعالی فی هذا الاَيامِ
ديدارَنا و مُرادَنا حُصُولَنـا . باری يا أيُّهَا العَزيز أنا فی الآتَشِ
العِـشقُک کَمَثَـلِ الماهيتابَه میـسوزم! و جِلِزٌ وِلِزَنا عَلَی الهَوا.
فی کُلَ شَبها که أنـَا سَــرَم را عَلَی المُتـَـکا مي گذارم ,
أشکَنا کَمَثَلِ الرودخـانه جاريه عَلَی البَستَرِ
و آه سوزانَنی الی الهَوا صَعودونَ !


ادامه...


صفحه:  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  | 11 |  12  |  13  |  14  |  15  |  16  |  17 

website monitoring service