حضرت سيب زميني به پياز
گفت يك روز به صد عشوه و ناز
بس كه خواندند مرا بي غيرت
مردم بي هنر شايعه ساز
از خدا خواسته دولت، ما را
كرد قرباني برنامه آز
طرح تبعيد مرا چيد، عبث
از وطن رانده شدم تا قفقاز
من هم از روي تعصب روزي
دادم ابناي خودم را آواز
دانه دانه همه را كرده بسيج
كيسه كيسه همه گشتند انباز
آمدم بر سر غيرت، از لج
دور برداشتم از عمد به تاز
از نشيب گذر ارزاني
قيمت خويش رساندم به فراز
در فراقم ضعفا گر سوزند
عينهو مشعل شومينه و گاز
نزنم شيرجه در خندق آب
گو دهن را نكند ديزي باز
جز به تزيين خورش تن ندهم
داخل ديس پر از جوجه و غاز
آشنا در همه جا خوارم كرد
دوره ما شده بيگانه نواز
ايها المردم مفلس! باي باي
و خداحافظتان اهل نياز
رو سياهم كه شدم روگردان
گنه اش گردن دولتمردان
پاسخ پياز
در جواب سخن سيب، پياز
سر تكان داده و گفت: اي همراز
من هم اين راه بسي پيمودم
كرده ام خدمت سلطان چو اياز
گفتم: اي مردم دارا «هلو»
كردم از بام فقيران پرواز
يافتم مرتبه اي بس والا
سفر خارجه ام گشت مجاز
ز آسيا سوي اروپا رفتم
صدر بازار نمودم احراز
بر سر خوان اهالي كويت
داشتم بنده حضوري ممتاز
اشتهاي همه از من وا شد
وندرين رابطه كردم اعجاز
همه جا سير و سياحت كردم
مصر و سوريه و لبنان و حجاز
عاقبت با همه تشريفات
خسته برگشتم از اين راه دراز
روي هم داخل انبار وطن
پوست انداخته پوسيدم باز
«اين قدر ناز نكن، عشوه نيا»
با كم و بيش و بد و خوب بساز
كم كم از چشم و دهن مي افتي
كه به تو ناز كند خاك انداز
همه «سر» گشته و ما سرگردان
گنه اش گردن دولتمردان