خواهم امشب که برایت من دعایی بکنم
که برویش دو غنی باشد به عرض یک وجب
هر که خواند، عشق من داند به تو
خشتک پندار خویش از هم دراند، از عجب
چون که من بسته بدان زلف پریشان توام
روید از ریشه هر موی تو قارچ کچلی، بهر غضب
و بگیرد آب دور آن دو مروارید چشمت را
که نتوانی نگاه دیگری به رویم اندازی، از روی طلب
نفس گرمت چو از سینه برون می آید
هر نفس باز رساند همه جانت را به لب
اوریون خانه اش باشد گلویت تا ابد
تا همیشه از غرور، باشدت بادی به قب قب
چون که هست انگشت من زبر و خشن
روی پوستت را نوازد سوسک و موش و مورچه و کرم و جرب
آنفولانزا، مرغی یا انسانی یا گاوی بگیری
وتهی گردد زآب، هر سلولت ، از سوزش تب
ویروس؟ اندرلنفوسیتت جای گیرد
جمعیت را منفجر گرداند و نماند بیش از این اینجور ازب
و در آخر بجز صحت برای تو می خواهد
ولیکن، ز اولین صندلی از درب عقب
((مهدی عسکری))






