خواهم امشب که برایت من دعایی بکنم

که برویش دو غنی باشد به عرض یک وجب

هر که خواند، عشق من داند به تو

خشتک پندار خویش از هم دراند، از عجب

چون که من بسته بدان زلف پریشان توام

روید از ریشه هر موی تو قارچ کچلی، بهر غضب

و بگیرد آب دور آن دو مروارید چشمت را

که نتوانی نگاه دیگری به رویم اندازی، از روی طلب

نفس گرمت چو از سینه برون می آید

هر نفس باز رساند همه جانت را به لب

اوریون خانه اش باشد گلویت تا ابد

تا همیشه از غرور، باشدت بادی به قب قب

چون که هست انگشت من زبر و خشن

روی پوستت را نوازد سوسک و موش و مورچه و کرم و جرب

آنفولانزا، مرغی یا انسانی یا گاوی بگیری

وتهی گردد زآب، هر سلولت ، از سوزش تب

ویروس؟ اندرلنفوسیتت جای گیرد

جمعیت را منفجر گرداند و نماند بیش از این اینجور ازب

و در آخر بجز صحت برای تو می خواهد

ولیکن، ز اولین صندلی از درب عقب

((مهدی عسکری))





29 جمادی الاول 1427 خداوند محمود غزنوی نالان شد. نالانی ای سخت قوی که گفتی قضای مرگ آمده بود قومش گرد او بگرفتند و دل داری اش بدادند، اما همان شد که بود. استادم با امیر خلوت نشست و حالی از خداوند پرسید و چون به حال امیر واقف گشت به من رقعتی ايمیل زد که «ای ابوالفضل ! درنگ مدار که گره در کار ما افتاده است. باز آی که ملک را شوری بزرگ خواهد بر پا شدن!» رپلای دادم که: «از دیده و دندان خواهم آمد» پس زود زود به غزنین شد با طیاره، بار خواستم، بالفور بدادند، امیر را یافتم سخت زار سر بر بالین نهاده، مقابل کولر گازی، نماز کردم، بونصر در رسید، استاد مرا در برگرفت و فرمود «بشتاب که وقت تنگ است» گفتم: چه شده!؟ فرمودند «بخواهم گفت» پس دیگر قوم را گفت برفتند و هر دو با امیر مجلس کردیم خلوت گونه، سلطان فرمود «ای ابوالفضل، دانی که کنون صیف (تابستان) است و فرزندانم مسعود و محمد فارغ! گفتم: اطالی ا... بقاءهما و نصر لواء هما. مشکل چه باشد که خداوند را نالان بکرده!» فرمود «گره ای در کار است که آن پر کردن همین فراغه باشد که این دو طفل باتفاق در کوچه گذارنند از برای فوتبال و خورد کردن شیشه ی پنجره ها و اعصاب همسایگان!» گفتم: من این بر عهده گیرم! امیر به مسارعه دستان دو طفل را به دست من نهاد و فرمود: «خود دانی و اینان تا آخر تابستان!» در حال خواستیم بیرون آییم استاد بونصر دست مرا بگرفت و گفت: «این مقصودی است سخت مبرم ان شاءا... منصور شوی!»

الساعه با خود همی گفتم این طفلان مهمتر زاده و امام زاده اند خود بهتر دادند چه کنند فراغت را پس از دو طفل پرسیدم چه کنیم! گفتند: «ویزا بگیریم و به دبی شویم که شنودیم تعطیلات آنجا آخر عشق و حاله!» به ایشان گفتم منظور استفاده از فراغه است نه تفریح!

ایشان را گفتم: «فعلا بنشینند مقابل تلویزیون و برنامه طفلان ببینند تا چاره ای یابم!» گفتند: «که همه اش تکراری و خنک باش که جز عمو پورنگ و تام و جری و فيتيله چیزی در وی نباشد! به کلوپ سر کوچه شد برایمان سی دی کارتون بستان!» منقاد دستور به آنجا شدم و بستاندم چند کارتون جدید و با نام. با خود گفتم اختیار این طفلان با من است خوب است اول مره خود بر آنها نظر کنم اگر از فایدت آنها اطمینان حاصل آمد طفلان ببینند ولی در وی چیزهایی دیدم که آدمی ناخودآگاه در تاب می شود و واقف شدمی بر بد آموزی این کارتون ها، آخر چاکر ندانست چرا فیلم های بزرگان را سانسور کنند ولی کارتون های طفلان را نه و اصلا نظارت ننمایند بر آنها!

روزی از بزرگی شندیم که صفوف و مکاتب کثیری در شارستان از برای فراغه تابستان راست کردند طفلان گفتند: «ما به آنجا نخواهیم شدن که 9 ماه از سال را در مکتب بودیم و اکنون خواهیم استراحت کردن! جون ابوالفضل حس مکتب وصف نباشد!» به رغم گفته ایشان به آنجا شدم از برای ثبت نام ولی به هر کجا که رسیدی سخن نازیبا شنود می که با گفته آمد که دیر آمدی و صفوف اشباع گفتند و یا شهریه بالا ستردن! پس باز شدم و گفتم استاد را آنچه را یافتم از کلاس ها! استاد گفت خداوند در خزانه هیچ ندارد، فرموده است کلاس ارزان بیاب! گفتم زندگانی خداوند دراز باد! امیر را بهتر افتد در این رأی که دیده است. پس باز شدم به شارستان تا همان کنم ولی هر چه کردم نیافتم و طفلان همچنان در کوچه مشغول بودندی به فوتبال و خورد کردن! غمناک و هزیمت دیده به امارت شدم و شرح باز گفتم امیر برآشفت و از مجلس بیرون شد و مدتی خالی نشست از بونصر شنیدم که پس از چندین روز امیر فرموده: «در غم ناک بودن بس فایده نیست کاری باید کنم پخته!» پس با گروهی از دهاه الرجال مجلس فرمود. بعدها از بوقیان شنودم که خداوند اهبت و عدت فراوان گرده کرده و قصد بر هندوستان نموده تا زر پاره از کفار ستانیده و خرج شهریه مکاتب تابستانه طفلان کند! امیر همان کرد که خواست و زود زود شد ولی دریغ که تابستان پایان رسیده بود و طفلان همچنان فارغ در کوچه!




لب مرز خودتان ایستاده ای و مثل یک سرباز وظیفه شناس و مهین پرست داری نگهبانی می دهی که خدای ناکرده دشمن نیاید توی خاک وطن تان. دشمن می آید.
با انگشت اشاره دست راست روی شانه چپ می کوبد. به خیال آنکه دشمن نیست برمی گردی. اما می بینی که دشمن است. اسمش را می پرسی!«سلام اسمت چیه؟!» می گوید که کیست:
«من دشمنم!» هل من می کنی: «ساعت چند است؟» می خندد: «مرد حسابی ساعتش چه فرقی می کند، من به خاک شما تجاوز کرده ام.» دوزاری ات جا می افتد: «غلط کرده ای، بلانسبت!»
لوله تفنگش را روی نوک دماغت می گذارد: «می دانی من کی ام؟» تازه متوجه می شوی که آرنولد است . لبخند می زند: «تازه راکی و رمبو و جکی جان و بروس لی و میهن پرست هم تو راهند.» می فهمی که قضیه بین المللی است می پرسی: «قضیه بین المللی است؟ » می گوید: «این چیزها به من ربطی ندارد.» با خودت فکر می کنی این مرتیکه برای چی آمده است اینجا.
لوله تفنگش را روی دماغت فشار می دهد «ما اومدیم دو سانت از خاک شما رو بگیریم!» رگ غیرتت متورم می شود: «من رگ غیرتم متورم شده است. شما بلانسبت بی خود می کنی دوسانت ...» فریاد می کشد و ظرف دو ثانیه از زمین و آسمان سرباز دشمن می ریزند لب مرز و شروع می کنند. به جلو بردن مرز خودشان توی مرز تو.
***
توی کاخ نشسته ای و وزیر و وکیل و مشاور و مدیر و معذور و مأمور دست به سینه ایستاده اند. شروع می کنی به سخنرانی : «ما هر طور شده باید دوسانت از خاک کشور همسایه مون رو تصاحب کنیم.» همه برایت هورا می کشند و کف می زنند. یک لیوان آب می خوری: «ما به این دو سانت خاک نیاز مبرم داریم» همه برایت هورا می کشند و کف می زنند. نفست را حبس می کنی و با صدایی بلندتر می گویی: «این دو سانت خاک به قیمت خون سربازان میهن پرست ما باید به دست بیاید» همه برایت هورا می کشند و کف می زنند. دیگر حرفی نداری: «...»
یک خبرنگار بین المللی می آید جلو و می پرسد : «چرا باید این دو سانت خاک را از کشور همسایه گرفت؟» خیلی فکر می کنی: «چون ما به این دو سانت خاک احتیاج داریم.» خبرنگار فضول ول کن نیست: «آن وقت کشور همسایه چکار می کند به نظر شما؟» کلی فکر می کنی: «هیچی بعد اونا می یان دو سانت از خاک ما رو می گیرن!» باز فضولی می کند: «بعدش چی می شود؟» دیگر فکرت کار نمی کند: «بعد باز ما می رویم دو سانت از خاک آنها را می گیریم.» می گوید: «که چی بشود؟!» می گویی: «اینطوری ما با کشور همسایه مان خاک بازی می کنیم...» و ختم جلسه را اعلام می کنی.
***
تو الیورکان دروازه بان معروف ابومسلم منچستر هستی. توی دروازه ایستاده ای که غلامرضا عنایتی می آید و با یک شوق عالی توپ را از مرز دروازه ات می گذارند. اعصابت خرد و خمیر می شود. توپ را برمی داری، پاس می دهی به علی دایی، دایی توپ را شوت می کند برای جواد خیابانی و جواد توپ را از خط دروازه حریف رد می کند. خوشحال می شوی و کله ملاق می زنی...
هفت سال است که دارید بازی می کنید. نتیجه بازی 7-7 به نفع داور است. یک گل زده اید یک گل خورده اید، باز یک گل زده اید، یک گل خورده اید، باز...
***
همان سرباز اولی هستی. از مقامات بالا دستور می آید که باید با جان و دل از دو سانت خاک دفاع کنی و به دشمن اجازه ندهی حتی یک وجب از خاک را بگیرد، چه رسد به دو سانت!
همش تو این فکر هستی که نکند انگشتهای مقامات بالا از وجب شان بزرگتر باشد!! بچه ها از دیشب رفته اند آن ور مرز از آرنولدو جیمز باند و راکی و... امضا بگیرند. نیروی کمکی هنوز نرسیده اما مقامات بالا گفته اند الساعه جمشید هاشم پور و شوکت می رسند. همه اش به اندازه دور بازوی جمشید هاشم پور فکر می کنی.
دیشب دشمن نامردی کرده و بی خبر دو سانت از خاک تان را گرفته است. نیروهای کمکی رسیده اند. دارید آماده می شوید تا بروید هم دو سانت خاک دشمن را بگیرید بیاورید.



امروز باید زودتر از خواب بلند می شدم.آخه قرار بود که با یکی از دوستهام بریم گشت زدن وبعدش هم چند تا شرکت کامپیوتری تا قیمت قطعات دستمون بیاد. پس سریع حاضر شدم و آماده رفتن...



ادامه...


یکی بود یکی نبود در یک شهر کوچیک و قشنگ با آب هوایی پاک و تمیز خیابون های خلوت و مردم دوست داشتنی یک پیکان و سمند در همسایگی هم زندگی می کردند و رفاقت چند ساله ای داشتند همیشه تو خیابون کنار هم می نشستند و تا صبح گل می گفتند و گل می شنیدند. صبح ها هم با ناراحتی از هم جدا می شدند می رفتند تا شب که با خوشحالی دوباره کنار هم می رسیدند اما بین این دو دوست خوب سر یک موضوع با هم توافق نداشتند و اون این بود که کی سریعتر می ره! سمند همیشه بادی که حاصل از غرور جوانی بود به غبغب می انداخت و می گفت: معلومه دیگه چون من جدیدترم سریعترم دیگه! من حتی هنوز گارانتیم دو ماه مونده! اما پیکان اعتقاد داشت که دود از کنده بلند میشه و اصرار به انجام مسابقه داشت...


ادامه...


صفحه:  1  |  2  |  3  |  4  |  5  |  6  |  7  |  8  |  9  |  10  |  11  |  12  |  13  |  14  |  15  |  16  | 17

website monitoring service